به دوردست ها نگاه کن ...
میعادگاه عاشقانه ترین دست نوشته های جهان

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 23 دی 1385
بگذار

     

 

   دلبندم ؛

       بگذار تا بدان جا روم که دیگر نشانی از تو نیابم.

       بگذار تا بدان جا روم که در هر چه می نگرم تجلی تو را نبینم .می دانم که نمی دانی اما یاد تو همچنان که در وجودم می  خلد،عصاره ی زندگانی ام را با لبان زهر آلودش می نوشد و بی آنکه بخواهم پوچ تر از پیشم می کند.

       بگذار تا بدان جا روم که افاق همگی به نگاهم ختم شوند و تا بیکران ناله هایم ادامه نیابند.

       بگذار تا بدان جا روم که در همسایگی خویش جز اندوه و حسرت چیز دیگری نیابم.

       بگذار تا بدان جا روم که دیگر نه از من،نه از تو و نه از پیوندمان و نه از بوسه هایمان و از فروغ نگاهمان در یادها اثری نمانده باشد...

       و که می داند که بدان جای من کجاست  و چگونه است جز همانکه سالهاست توشه ی خاطراتم را ز یاد او ثمین کرده ام.


آخرین برگ های سوخته
خوش آمدید

مرد یخی،می پرسی اما چرا؟

چون ارمغان سال های گذشته درسی بود که می گفت هرگز احساست را آذین پیکرت نکن.
من نیز چنین کردم ؛پس همگان وجودم را پاره ای از یخ پنداشتند؛ در حالی که از درون غلیان عواطف پیچ در پیچ بشری طوفانی به پا کرده بود؛آری بگذار مردمان راحت باشند!

شناسنامه کامل من...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
چشم هایی که ماندند و خواندند : 17236
set as your home page Add me to yahoo