نسیم راز تو را با من می گفت ...
اثری از: هوفمانستال
وقتی که آهنگ موسیقی را در پیرامون آشیانه ات شنیدی،با خویش هیچ نیاندیشی؟شب تاریک و خفه بود و آنکس که درین تاریکه روی سنگی سخت نشسته بود و چنگ می زد، من بودم.
با زبان موسیقی به تو راز دل گفتم ... «دلدار من همه جا جز تو نمی بینم،به هیچ چیز جز تو فکر نمی کنم. اما ناگهان سپیده ی سنگ دل سر بر زد و مرا از کنار خانه ی تو راند.دوباره خاموش شدم.
آسمان تاریک بود.من تو هرکدام روی این زمین تنها بودیم و بسیار دور از آن دیگر بسر می بردیم.اما به ناگه عمر این جدایی به سر رسید؛چرا که نسیم پیامبر ما شد.نسیم راز تو را با من می گفت و اکنون دنیا را بار دیگر همچون بلوری شفاف می بینم که میان من و تو می درخشد.
ستارگان در آسمان بالا آمده اند.گمان داری که خودشان از نوری که بر می می پراکنند،بی خبر هستند؟
***
دلدار به من گفت:اگر بخواهی از بر من بروی، برو؛زیرا که سوگندی نخورده ای.هیچ پیمان وفایی با من نبسته ای.اصلا مردان باید بیشتر آزاد باشند،زیرا برای وفاداری آفریده نشده اند.به راه خود برو.از کشوری به کشوری سفر کن،در بستر یکی خستیگی بستر دیگری را از یاد بر.هر جا زن زیبایی دیدی دست در دستش گذار و با او راز ی از شوق هوس بازگوی.هر آنجا که از شراب تلخ سیر شدی،سراغ باده ی شیرین رو.و اگر ... و اگر وقتی هم رسید که لبان مرا از شراب شیرین تر یافتی،به نزدم باز گرد.من همچنان در انتظار تو هستم.
|