به دوردست ها نگاه کن ...
میعادگاه عاشقانه ترین دست نوشته های جهان

ماورای طبیعت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 15 بهمن 1385
یاد گذشته

                                     

                                                                 یاد گذشته

                                                                                                                                                                                                                                اثری از: ایوانف

 

     می گویی راز دل خود را با تو حکایت کنم؟ولی حرف زدن چه فایده دارد؟مگر نه امواج لطیف اثیر در قفای بی کران لاجوردین،گرمی شعله های آتش هوس مرا برای تو به ارمغان می آورند و دل من از خلال رویای دلپذیر فراموش شده،رو به سوی تو می کند؟

     این فاصله ی آسمانی چه زود طی می شود.هنوز یک لحظه بیش نگذشته است که من خود را روبروی تو می یابم.می بینم که در این لحظات حضور نامرئی،هاله یی از سپیده دم زیبا و رویایی بر گرد سرت نشسته است،و تو در این حال،با مهربانی و غم آخرین خاطره های حیات زمینی را که در خواب گران رفته اند بر می انگیزی.

     دوباره خاطرات گذشته،خاطرات رنج های کهن و اشک های سوزان باز گشته اند.زانو در برابر دریچه ی مرموز اسرار زمین زده ایم و در هوای آنچه بازگشت ندارد اشک می ریزیم.آیا بر مردگان نمی گرییم؟اوه،نه،زیرا آنها به هر حال روزی بازگشت می کنند.

     بر مردگان نمی گریم،بر زندگی گریه نمی کنم،و در این ضمن،سال های زمانه،در حلقه ی ابدیت خود می آیند و می گذرند.آیا راستی گذشته جز در سایه ی رنج های کهن و اشک های سوزان است؟


یکشنبه 1 بهمن 1385
بزم

 

                                                        بزم

 

نگارم؛

      تو را چگونه بخوانم؟سالهاست که اندیشه ی تو از ذهنم دریای متلاطم ساخته.ماه هاست که یاد تو مایع حیاتم گشته و چون خون در یکایک مویرگ هایم جاری گردیده.روزهاست که فراقت چون تابوتی دردناک و مخوف شده که هر آن مرا می طلبد تا به آغوشش بشتابم.اما چرا؟

      نیک به یاد دارم شبی را که ابرهای خاکستری با سکوت خویش بزمی بیاراسته بودند.قطرات اشک شادمانه بر عرش دیدگانم جست و خیز می کردند.ستارگان چون فرشتگانی ریز نقش یک به یک  بر بالینم فرود آمدند و با ظرافتی شاعرانه حریر شب را زینت بخش بسترم کردند.ترانه ها چون تارهایی تنیده در هم به آرامی می رقصیدند و بی آنکه ز مستی خویش با خبر باشند تصنیف  زندگانی را زمزمه می نمودند.خورشید همان یگانه الهه ی آسمان با تخت لاجوردی خویش و پیشاپیش نسیم چون همیشه متین و پرترنم و لطیف تر از نگاه همه مردمانی بود که هر روز با لبخند فریبنده شان،سکوت و طمانینه شان روحم را فسرده بودند.نمی دانم چه بود اما هر چه بود آنشب بزمی برپا بود.

     آب آمد،سرشار از طراوت.بوسه ای زد و روحی دگرم بخشید.باد آمد.با دستان لطیفش دستی در گیسوانم کشید و گونگانم را نوازشی داد و بی آنکه سخنی بگوید عصاره ی تاک های برافراشته ی شمالِ‌‌‌‌‌‌؛ غبار سحر آمیز جنوب،فروغ روشنی بخش شرق و گرد شقایق های وحشی غرب را آزین بزمم کرد.خاک نیز آمد.چون همیشه افتاده و صبور.با جامه غبار آلوده اش شکوهی بخشید و شکوه ها را مدفون کرد.اینبار اما آتش بود که بر بسترم حاضر شد.به آرامی نگاهش را با نگاهم گلاویز کرد و بی آنکه بخواهم و بدانم مرا حرارتی بخشید.شعله ای ارزانی داشت وچون شمعی مذاب روانم ساخت.آنگاه با همان غرور و گداز همیشگی گفت آنچه اکنون گرما بخش وجودت شده و نگاهت را به التهاب گماشته همان است که مردمان سرزمین تو عشق می خوانندش براستی از این سوزنده تر نیافتم.برآن باش که به بطلانش ندهی به نگاه های هرزه به یغمایش نبرند .اندکی اندیشیدم با خود گفتم او نیز در این بزم مست است و هر آنچه می گوید سخنانی مستانه بیش نیست.

     شاد تر از همیشه بودم.آخر آنشب یگانه شب میلاد من بودمسند افکار شاعرانه ام تکیه گاهم گشت و غرق در نور و احساس شدم.توگویی که آنشب حاکم منم و محکوم من و چه چیز از این لذت بخش تر؟

       به ناگاه قاصدکان خبری آوردند.شاید آن مه سوار مهنام مهتاب روی باز آید.اما که؟آیا این بزم من نیست که اکنون به گنجینه ای از گوهران تابناک بدل گشته و همه عناصر هستی را در خود جای داده؟پس که فراموش شده؟

       ناگهان ناقوس ها به صدا در می آیند.دیوار پوچ افکار پریشانم فرو می ریزد.ماه و خورشید رخت بر می کنند.ترانه ها خاموش می شوند.آب،خاک،باد و آتش ره سپار می گردند و حال من دوباره تنهایم.دری گشوده می شود.سایه ای هویدا می گردد و به آرامی و اندک اندک کوهی از یخ را می یابم که در مقابلم زانو زده.خیره می شوم.می توانم در انجماد نگاهش همان آثار ماندگار چشمان تو را بیابم.در سکوت بی پایانش همان شرم و خموشی همیشگی ات را و هیبت الماس گونه اش زیبایی جاودانت.پس تویی که آمده ای؟نگاهم می کنی و با التماس نگاهت چیزی می طلبی.اما چه می خواهی؟

      ز من سوخته دل درمانده که در خرابات وجودم بزمی بیاراسته بودم دگر چه می خواهی؟لختی می نگرم و در خود به جز همان سوز و گدازی که آتش به ارمغان آورده بود غنیمتی دگر نمی یابم.حال معنا و مفهوم سخنان مستانه آتش را در می یابم.حال می فهمم که سکوت تو سالها تمنایی کودکانه اما عاشقانه بیش نبوده است.بگذار خوب بنگرم.مرا که جزین گنجی دگر نیست.لحظه ای می آید و می رود بی آنکه بداند خود برای مدتی هر چند کوتاه جهانی را در بر داشته.با دلی سراسر از التهاب و اضطراب و اشتیاق دستانت را می فشارم.پرده بر دیدگانم می کشم و نفس هایم در زندان سینه ام محبوس می کنم و حال من تلی از آتش هستم و تو پاره ای از یخ.بی آنکه بخواهی سخت در آغوشت می گیرم و  به آرامی ذوب می شوی و با گرداب پیچ در پیچ وجودم می آمیزی.اما هنوز روحت چون شبحی سرگردان بر جای مانده و جسم و جانم را می گزد.چاره ای دگر نمی یابم جز آنکه بوسه ای زنم بر آن لبان سپید فام تا بلکه این طلسم جاودان را در هم شکنم.

        زمان می ایستد و جهان در تاریکی فرو می رود.تورا می یابم که چون خورشیدی می درخشی و مرا در آغوش می گیری.پیمانی می بندیم.سوگندی می خوریم و به ناگه متلاشی می شویم.

        حال جهان دوباره غرق در نور شده.غرق در لطافت و زمان دوباره به جنبش و تکاپو افتاده.همه چیز چون همیشه گشته؛اما اکنون است که می توان ردپای دو همنفس را در بی کرانه های قلبهایی یافت که جز عشق دگر هیچ را بدان راه نیست.


<<    1      2   
آخرین برگ های سوخته
خوش آمدید

مرد یخی،می پرسی اما چرا؟

چون ارمغان سال های گذشته درسی بود که می گفت هرگز احساست را آذین پیکرت نکن.
من نیز چنین کردم ؛پس همگان وجودم را پاره ای از یخ پنداشتند؛ در حالی که از درون غلیان عواطف پیچ در پیچ بشری طوفانی به پا کرده بود؛آری بگذار مردمان راحت باشند!

شناسنامه کامل من...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
چشم هایی که ماندند و خواندند : 21294
set as your home page Add me to yahoo