راستش این قطعه ای هست که بیشتر اوقات با خودم زمزمه می کنم.همصدا با سکوت!
**
نامه دوم ...
اثری از : داریوش شاهین
آن جا، به آسمان؛به سقف نیلگون،آنجا که شب،ماه بر قندیل آسمان می رقصد و شمع دان بر شاخک اختران در پرند کهکشان ها سو سو می زند ... به آنجا بنگر،صدایی امید بخش و خدایی به گوشم می رسید؛می دانی چه می گوید؟
- اشک مریز،گریه مکن،تو نیز چون دیگرانی ... بدان که خوشبختان جهان هرگز عاشق نبوده اند؛چنان که عاشقان بزرگ هرگز خوشبخت نبوده اند...
و تو ای باد گمشده ی سرگردان!بیداد مکن ... و شما ای پرندگان شکسته بال بی آشیان به هوش آیید ... نه زاری کنید و نه فریاد کشید ...بگذارید تا این اشک خنده ها بر ناودان لب ها یخ بزنند و این عشق سینه سوز با نهایت گدازندگی جان و پیکر او را آسوده سازد.
بگذارید تا اشک غم ها از گرمی سوخته و بخار شوند. و تو ای عقاب سوخته بال ... بیش از این از هجران منال.تو مکوش تا دهان خود را با کلمه ی عشق به فساد آلوده کنی.در این محیط ننگ آفرین،عشق یعنی فشار دو تن؛فشار دو لب.تو،نه لمحه یی تنی را کامبخش خود ساز و نه لحظه یی لبت را به این کلمه آلوده کن و داغ ننگ بر آن بگذار.
آن زمان که نگاهت با نگاه من آمیخت؛لحظه یی که آسمان غرید و شهاب خانه سوز از نگاهت جهید ... فقط من عاشق شدم نه تو ...
اما من امروز دریافتم که تو چقدر موجود زشت و تحمل ناپذیری هستی.امروز دریافتم که خدا چه اشتباه بزرگی کرده که تو را با من آشنا نموده است!
اگر او اینک تماشاگر این حکایات و قصه ها باشد تا چه حد از خلق موجوداتی چون تو،پشیمان است!
امروز شادی ها مرا تنها گذاشته اند.
امروز غم ها بر من ناز می فروشند.
امروز در آسمان زندگی ام خورشید اقبال طلوع نمی کند.
امشب چشمه سار اشک ها رسوب کرده اند.
امشب ابرهای تیره مانع درخشیدن ماه و ستارگانند.
امشب دوستان و دشمنان چون یاران دیرینه بر من هجوم آورده اند.
... و این زمان که این نامه را برای تو می نویسم؛نه تو به من تعلق داری و من لبریز از توام.چند روزی است که این دام برچیده شده و صیاد سویی دگر شتافته است.
اکنون من چون آژاد مردی در برابر تلخی ها و طوفان های سخت و سهمگین زندگی با نهایت قدرت و اراده،موانع بی شمار را پشت سر می گذارم و چون کوهی از پولاد در کوره راه های مغیلان زای زندگی پیش می روم.
|