| |
| یکشنبه 18 شهریور 1386 |
| چشم هایش |
چشم هایش ...
... پرده ی چشمهایش صورت ساده ی زنی بیش نبود.صورت کشیده زنی که زلف هایش مانند قیر مذاب روی شانه ها جاری بود.همه چیز این صورت محو می نمود.بینی و دهان و گونه و پیشانی با رنگ تیره یی نمایان شده بود.
گویی نقاش می خواسته بگوید که صاحب صورت،دیگر در عالم خارج وجود ندارد و فقط چشمهایش در خاطره ی او اثری باقی گذاشته اند.چشمهایش با گیرندگی عجیبی به آدم نگاه می کردند.
خیرگی در آنها مشهور نبود،اما پرده های حایل بین صاحب خود و تماشا کننده را می دریدند و مانند پیکان قلب انسان را می خراشیدند.
آیا از این چشمها می بایستی در لحظه یی بعد اشک بریز؟یا اینکه خنده ی تلخی بجهد؟اما دور لب ها خنده یی محسوس نبود.آیا چشم ها تنگ و کشیده بودند که بخندند و تماشا کننده را به زندگی تشویق کنند و یا دل خسته یی را بچزانند؟آیا این زن ها از آن یک زن پرهیزگار از دنیا گذشته بود،یا زن کام بخش و کام جویی که دنبال طعمه می گشت؛یا این که در آنها همه چیز نهفته بودند؟!
آیا می خواستند طعمه یی را به دام اندازند یا له له طلب و تمنی می زدند؟آیا صادق و صمیمی بودند یا موذی و گستاخ؟عفیف یا وقیح؟ آیا بی اعتنایی جلوه گر شده بود یا التماس و التجا؟اگر التماس می کردند،چه می خواستند؟این نگاه،این چشم های نیم خمار و نیم مست چه داستان ها که نقل نمی کردند؟!همه چیز این صورت عادی بود،پیشانی بلند،بینی کشیده و قلمی،چانه ی باریک،گونه های استخوانی،زلف های ابریشمی،لب های باریک جمعا اثر خاصی در بیننده باقی نمی گذاشتند.
صورت آن زن بسیار زیبا بود،اما آن چیزی که تماشاچی را مبهوت می کرد،زیبایی صورت نبود،معما و رمز در خود چشم ها بود.چشم ها باریک و مورب بودند و گاهی وقتی آن را تماشا می کردی اشک از چشمهایت جاری می شد٬ اما ...
|
|