آتگاه

 

                                                                           آنگاه

 

دلبندم،

        آنگاه که سد سکوت را بشکنیم و زبان را به گناه بیالاییم؛تو را می خوانم.آندم که سایه ی وهم انگیز آلام و آمالمان بر ما چیره ساز گردد؛واندر آن بستر اوهام سایه ی تو را خواهم جویید و به جست و جوی خیال تو خواهم بود.آن هنگام که تاریخ زمان و زمانه را می بلعد و به دریای فراموشی می سپارد؛تو را به یاد خواهم آورد.آن لحظه که بتوان با بوسه ای یخ وجودی را شکست تو را خواهم بوسید.و در آن سپیده دمی که پیچک عشق و گرد انتظار با هم بیامیزند و غنچه ای بپرورانند از صمیم دل آن را به تو خواهم بخشید.

و آن وقت که در خروارها خاک غوطه می خورم؛تو نیز بر مزارم گذری کن و با خویش بگو او کسی بود که روزی مر غنچه ای از عشق بخشید؛تا شاید آن روز که زمان و مکان با هم بپیوندند دوباره تو را بیابم.