بگذار

     

 

   دلبندم ؛

       بگذار تا بدان جا روم که دیگر نشانی از تو نیابم.

       بگذار تا بدان جا روم که در هر چه می نگرم تجلی تو را نبینم .می دانم که نمی دانی اما یاد تو همچنان که در وجودم می  خلد،عصاره ی زندگانی ام را با لبان زهر آلودش می نوشد و بی آنکه بخواهم پوچ تر از پیشم می کند.

       بگذار تا بدان جا روم که افاق همگی به نگاهم ختم شوند و تا بیکران ناله هایم ادامه نیابند.

       بگذار تا بدان جا روم که در همسایگی خویش جز اندوه و حسرت چیز دیگری نیابم.

       بگذار تا بدان جا روم که دیگر نه از من،نه از تو و نه از پیوندمان و نه از بوسه هایمان و از فروغ نگاهمان در یادها اثری نمانده باشد...

       و که می داند که بدان جای من کجاست  و چگونه است جز همانکه سالهاست توشه ی خاطراتم را ز یاد او ثمین کرده ام.