رز سفید...
اکنون زمان به کندی روزها و شاید سالها می گذرد. ثانیه ها یکی از پس دیگری می آیند و به امید مژدگانی عمر کوتاه خویش را به دست طماع زمان می سپارند و ره سپار می شوند.درختان شاخک های خود را چون دستانی آزمند به سوی خورشید برافراشته اند؛ تو گویی دعایی می خوانند واینک ابرها همچون لشکری سترگ سینه آسمان را در می نوردندِ مه غلیظی ماه را در برگفته و زمین را به چالش می طلبد.اما چه شده؟
آیا این نسیم دولت توست که اندامم را به رعشه واداشته؟
و آیا این پرتو مشرق توست که زندگی بخش مزرعه ی قلبم شده؟
و آیا این صدای قدوم توست که قلبم را به تپش انداخته؟
آیا این...آیا این تویی؟
آری.تویی. می آِیی و در گوشم زمزمه ای می کنی و با نگاهت وداع می گویی و می روی.بی آنکه بدانی میخک وجودم را پژمردی و آتش و التهاب درونم را خفه کردی.فروغ دیدگانم را ستاندی و ذهن آرام و بی دغدغه ام را به تشویش و انداختی و در دلم آشوبی به پا کردی.براستی آیا تمام اینها همگی از پس همان یگانه آیه ای بود که در گوشم فرو خواندی ای الهه ی عشق؟
***
نه.باور نمی توان کرد.چرا که تو پاک تر از آنی که تن به پژمردن دلی دهی.نگارم تو سوزنده تر از آنی که آتشی را خاموش کنی تو بخشنده تر از آن که دیدگانی را بی فروغ نمایی.تو بسیار مظلوم تر و معصوم تر از آنی که بتوانی وجودی را این گونه به تلاطم بیافکنی.پس این که بود که مرا بدینسان و بدان حال رها کرد؟براستی که بود؟
***
باد مشت خشمگین خود را بر پنجره ی دلم می کوبد و در گوشم می غرد.رعد و برق مستی را از کفم می برد و باران غبار غم را از دیدگانم می شوید.شب با همه جلال و شوکتش دستان پرستاره اش را در آغوشم می پیچد و ترانه ی مهتاب را به آرامی در نگاهم هجی می کند.گویا همه می خواهند خبری دهند.اما دوباره چه شده؟
***
اما آیا این منم که باید سزاوار چنین عذابی باشم؟آیا این منم که باید به حکم جفا و به جرم وفا واپسین سالهای عمرم را در سیاهچال مرطوب چشمان تو سپری کنم؟آیا این منم که اکنون مستحق آنم که تلی از بغض و اندوه وجودش را به تسخیر کشد؟و آیا شایسته تر آنست که تا ابد در برکه ی تنهاییم تنها بمانم؟
***
لختی می اندیشم.آری من همانم و تو نیز همانی.اکنون است که معنای گذر ثانیه ها و دعای شاخ های خشک درختان،هجوم ابرهای باران و تقابل ماه و مه را در می یابم.پس همه و همه برای آن بود که مرا تنها یک چیز گویند؟:......او دوستت ندارد.فقط همین؟
آیا عشق همان است که هستی و نیستی را در هم آمیخته و جان انبوه دلدادگان و نگاه سیل دلداران را به سوز و گداز انداخته؟و آیا عشق همان موجودی است که اندک اندک در وجودت رخنه می کند و دیر یا زود غلیان و طغیانش نابودت می کند؟براستی آیا عشق اینست؟
***
در خلال لحظه ای سالها می گذرد و زندگی با همه ی فراز و نشیب هایش در مقابل دیدگانم رژه می رود و من ناگهان چشم باز می کنم.
دوباره صبح شده و ستارگانی را می بینم با پلک هایی خیس آسمان نگاهم را ترک می گویند.سایه ای در برابرم متجلی می شود.و این تویی اما این بار با شاخه ای رز سفید و بوسه ای شیرین تر از هر آنچه...می شناسیم.
اثری از : خودم
پ ن : خیلی وقت پیش منتشر اش کرده بودم ...
پ ن ۲ : لطفا یک جوری که من نفهمم به روی خودتان نیاورید که فهمیده اید و دلیلی نداشته جز آپ کردن ...
در خاموشی خلوت چشم ها ...
چشمهایت همه چیز من است ... وبوته ی خیس چشمانت در نگاهم ریشه دواند و من افریده شدم . میان فاصله ی غمگین چشمانمان !
و تو برای من عزیز ترین خواهی بود ؛ و خواهم نوشت از شب خاموش چشمانت و آواز حزن انگیز نگاهت را زیر لب زمزمه خواهم کرد.
و تو برای من عاشقانه ترین خواهی بود ؛ آیه ی تاریکی مردمکهایت را بدرقه ی راهم خواهم کرد و راه روشن چشمهایت را خواهم پیمود و در آنسوی پلکهای مهربان اما مغرور تو ادامه خواهم داد تا بینهایتی سرخ . و چشمهای مضطرب من از نگاه ثابت تو می گریزند اما ...!
تو برای من مقدس ترین خواهی بود ؛ شبها ترسم را پناه می برم به نگاه امن تو و با تمام وجود در کنج تاریکی غلیظ چشمانت کز می کنم تنهاییم را . پی خواهم برد روزی دلیل روشن چشمان جادوئیت را برای همیشه . و پنجره ی باز چشمانت حقیقتی است که دلیل همه چیز می تواند باشد . تولد ، تکامل و غرور در چشمان توست . و نگاه بی تفاوت پر است از فکرها و حرفها و صداها و ... .
تو برای من همیشه ترین خواهی بود ؛ که اگر روزی ناخواسته از حقیقت چشمانت دور بمانم یک شب تو را باز خواهم یافت ؛ با همین چشمان عاشق ؛در خیابانهای خیس پاییزی رنگارنگ . یک لحظه مرا باور کن تا شکوفه دهد شاخه ی سیب و اشکم ستاره شود در افسانه ی شب چشمان تو .
و من آنطرف تر از مردمک هایت دنیایی ساخته ام از نگاه و از اشک . شاید سهم من از چشمانت ته مانده ی نگاهی خواهد بود که بارها در آینه تو را نگریسته و مرا گریسته است . و روزی که از چشمانت افتادم و فریاد زدی برو و خواستی نبودنم را من سخت تر از همیشه فرو ریختم .
اما هنوز چون سروی ستبر پا برجایم و در سکوت سرد جنگل انتظارت را فریاد می زنم
---
فقط همین قدر یادم ست که این متن را تکه تکه جایی پیدایش کردم و لابلای واژه هایم بهم چسباندم اش ...
.... و تو آمدی
اثری از:کمال رجا
شبی تالار سینه ام را برای تو چراغان کردم و خودم بر مسند غرور بزرگم تکیه زدم...
آن وقت کلماتم را مثل چهارپایان فرمانبر،به سوی تو فرستادم تا در کنار گوشت،سوره ی تسلیم را فرو خوانند و تو را دزدانه به قصر من آورند.
... وتو آمدی با اکلیل نگاهی که پرتو چراغها را در خود می گرفت...با سیماب چهره یی که روشنی قلب مرا خجل می کرد...و با پیکری که رونق مسند عاج گونم را از میان می برد.
... ومن قطره های خونم را کنیزکان سرخ پوش تو کردم تا تو را در حوضچه های مرمرین چشمم شست وشو دهند و به عریانی طفلی یکروزه،تو را به خوابگاه من آورند...
... و تو آمدی ؛با سنبله های لبخندت...ریحانه های نگاهت و یاس های پیکرت...
و من با دست های لرزانم برای تو پل ساختم.نخل درودم را سایه بان تو کردم،و تا قلمرو خوابگاهم رهنمونت شدم.
ولی خنده های تو در تالار سینه ام طنین می گرفت و انعکاس آن به رعشه ام وا می داشت...
... ومن می شنیدم که می گفتی:
- سرزمین قلب من قبل از تو پایمال ترکتاز دیگری شده و آبگیر قلبم،پیش از تو نصیب شناگر دیگری گشته!...
و من با بی باوری به سوی تو آمدم ودیدم که دلت تهی است و جز سنگ پشتهای مرده در آن چیزی نیست!از آن پس،تو برای من یک دهلیز سرد و سیاه شدی و انعکاس همه اصوات و نت های دل نشین را مثل صدای کریه زنجیرها به من پس دادی،من هم دست از حکمرانی قاهرانه ام برداشتم؛تالار سینه ام را در هم ریختم؛چلچراغ های نیازم را خرد و له کردم و مثل بوم،خرابه نشین ویرانه های قلبم شدم.
مرا به خانه ات بخوان ،مرا به خانه ات بخوان که اقاقی را به عاشقی ،زینت کردم به گیسوان و دیده را به تبرک سیه نمودم به توتیای انتظار چه بی قرار!
مرا به خانه ات بخوان که گونه رنگین نمودم ازشورو التهاب و سبوی مهر انباشتم از شرم ناب ، مرا به خانه ات بخوان که لبها را وسوسه کرده ام به ب سه بوسه های نهان و می خواهم دل بسپارم بی نام و بی نشان
مرا به خانه ات بخوان که عذاب وبال را شهد کنم به لحظه وصال بگشایم آغوش مرا ، تا ببینی جوش و خروش این دل از پا فتاده را ، این خواستنهای ساده راخواهم با تو بخوانم حدیث دل ، با تو نشینم به راز دل ، با توبگویم گناه دل
مرا به خانه ات بخوان ، که راز و نیازست مر ترا ، که عشوه و نازست مر ترا ، که سوزش و سازست مر ترا بخوانم به قبله گاه رُستن ها و رستن ها ، سوختن ها و ساختن ها ، رفتن ها و باختن ها
مرا به خانه ات بخوان که با تو هزار حرف است و نیست فرصت آن ، به زمینم بخوان ب آسمان بخوانم به مامن امن رفاقتها ، صداقتها
مرا به خانه ات بخوان . به آنجا که مرز دلتنگی و دیدار است مرا به خانه ات بخوان تا آنجا که توش آمدنم باشد مرا بخوان و بدان که تازگی ها دلتنگ می شوم
مرا به سینه ات بخوان ب دوست داشتن. بخوان و بخوان و بخوان
---
مستحضرید که ، این را هم جایی پیدا کردم که نشانی نداشت ..