پشت این کوه بلند
لب دریای کبود
دختری بود که من ...
سخت می خواستمش!
و شما می دانید ........
ای اخترکان خاموش
که چه خوشدل بودیم
و چه خوشبختی پاک
در نگاه من و او می خندید! …
اینک ای دخترکان غماز
گر نه لالید و نه گنگ
بگشایید زبان…
و بگویید که از یک بهتان
چون شد این چشمه غبار آلوده
و میان من و او
...
اینک این راه دراز
اینک این کوه بلند
اینک این دشت بزرگ...!
هوشنگ ابتهاج
این را برای یاسمین نوشته بودم ... دخترک غمگین ، گاهی از خودت بنویس ...
---
دختری با حرفهای غمگین
دیگر چشم هایم به هر روز دیدنش عادت کرده بود؛دخترک گوشه ای می نشست؛زانوانش را در آغوش می گرفت و همصدا با باران ترانه ی سکوت را زمزمه می کرد.کلاه حصیری اش را در برابرش می گذاشت و رزهای سیاهی را که شب هنگام در بستر تنهایی از شاخه رسته بود درونش می نهاد.پس هر رهگذری که رد می شد؛دخترک شاخه گلی نثارش می کرد و با نگاهی شیرین بدرقه اش می نمود؛بی آنکه بتوانی در نگاه مسحور کننده اش اثری از خواستن را بیابی.
و او هر روز این بازی کودکانه را از سپیده دم؛آنگاه که در آغوش آسمان خورشید می شکفت؛آغاز می کرد و تا هنگامی که طفل یک روزه اش در بطن کوههایی که شهر را به محصور کرده بود؛مدفون می شد ادامه می داد و من هرگز دلیل اینکارش را نفهمیدم.اما اکنون دیوار های اتاقم محفل شاخه خشکیده هایی است که روزی در آغوش گرم دخترک و لختی درمیان انگشتان سرد من آسودند و حال یکصدا یک چیز را فریاد می زنند:... « دختری با حرفهای غمگین»... و یاد می آورندم که هربار در چشمهای خیسش می نگریستم؛طعم گس اندوهی را می چشیدم که هرگز خاطرم را ترک نمی کرد.ماتمی گواه از رازی نهفته؛سری که هر روز شکسته تر از پیشش می کرد.
***
به ناگه خزانی زود رس شهر را در آغوش پیچید.ابرهای شوم و سیاه با هجوم وهم انگیزشان لرزه بر اندام شهر انداختند و بوف های کور جانشین گنجشک هایی شدند که صبح هنگام بر شانه های دخترک بازی می کردند.سرانجام در شبی سرد برفی سهمگین باریدن گرفت و هر رهگذری از بیم آنکه همبستر سنگ فرش های خفته شود روانه ی آشیانه شد.همه به جز همان دخترک غمگین.گویی که در انتظار کسی بود تا آخرین گلش؛همان رز سرخ را تقدیمش کند.انتظاری هراس انگیز اما شیرین.
پس او آمد و طوفانی رعشه برانگیز وزیدن گرفت.شهر چون خارپشته ای که اسیر چنگال باد باشد ضجه می زد و می گریید.ابری از غبار شهر را به تسخیر در آورد و آواز کریه کفتار ها طنین انداز شد.اندکی گذشت و به ناگه همه چیز پایان یافت.
***
حال خورشید دوباره می درخشید و پیکان های طلایی رنگش را بر تن سیاهی فرو می کرد.آسمان پاک تر از همیشه گشت و تنها تکه ابری گل مانند در میانش خود نمایی می نمود.و من به شوق آنکه دگر بار نگاهم را با نگاه عشق آلود دخترک پیوند دهم رهسپار همان میعادگاه همیشگی می شوم و در کمال ناباوری گلبرگ هایی سرخ رنگ را می یابم که بر تن خسته ی پیاده رو آسوده اند.آری براستی دخترک رفته بود اما چگونه؟
***
حال سالها از آن وداع زودهنگام می گذرد و آن گلبرگ های خسته پیوسته پا برجایند و من با خود می اندیشم که براستی گناه دخترک چه بود که اینگونه محکوم به شکستن قلبش شد؟ و ناخودآگاه روزی را به یاد می آورم که دخترک؛کودکانه عشقی را دزدید و در زندان دلش پنهان کرد.آری تنها جرمش همین بود!
کوشش و دیگر هیچ ...
اثری از:آلفرد دوموسه
صبح گاهان که سایه های نیم رنگ افق با هم در می آمیزند و هر لحظه نقاش طبیعت با قلموی اکلیلی اش روی این رنگ های سایه روشن،رنگ طلایی می کشد،آن لحظه که دگر بار هیاهوی بسیار،جهان را در خود فرو می برد و زندگی هیجان همیشگی خود را از سر می گیرد.
شامگاهان که پرتو سرخ و زرد وسیاه،کوهها و دریاهای مغرب را فرا می گیرد و ابرها سایه های اوهام خود را به مشتاقان و خستگان ارمغان می کند.
آن لحظه که دگر بار فروغ روز،از میان رفته و صدها جمله سرد و خاموش می شوند و هیاهوی بسیار جایش را به زمزمه های مرموز می دهد.
نیم روز،هنگامی که از پروانه های جنگلی تنها زمزمه ی بالهایشان،نرم و آرام به گوش می رسد و پرندگان آزاد از این شاخ به آن شاخ می پرند و آهنگ ریزش آبریزها با نفیر باد و به هم خوردن سرشاخه ها،در هم می آمیزد.
همه آنان با یکدیگر یک چیز را زمزمه می کنند.می گویند:«دخترک بی خیال شوریده دل آشفته حالی در نقطه ای از این دنیای بزرگ،پیوسته در اندیشه ی تو،به یاد تو و به امید تو زنده است ولی تو او را از کنار خود،از دل خود و از یاد خود برده ای.»
***
به یاد آور:
هنگامی که سپیده دم ترسان،دریچه کاخ سحرآمیز خود را بروی خورشید طالع می گشاید.
هنگامی که شب اندیشناک،غرق در رویا،نقاب سیمین به روی می کشد.
وقتی که دل تو در انتظار لذت و هیجان و اشتیاق می لرزد و تاریکی شب تو را به رویای شیرین شامگاهان می خواند.
زمانی که سرنوشت،مرا برای همیشه از تو جدا کرد،رنج و غم دوری از کانون گرم خانواده و گذشت سالها،گرد ملال و اندوه به روی همه آنان کشید.
تو نیز به عشق درد آلودی بیاندیش،به یاد آور آن لحظه ای را که وداع آخرین همه چیز را از من گرفت و مرا با غم فراق آشنا ساخت.
همه این ها را من می پذیرم.چون می توانم دلم را به این خوش کنم که تو در گوشه ای از این جهان«وجود داری».
به یاد آور:
هنگامی که پونه ها،بروی گور من برویند و لاله های سرخ بشکفند.
لحظه ای که عطر دل آویز بهاران جهان را فرا گیرد و عقل و جان عشاق را گروگان وصالشان کند.
تو نیز در بهاران بر مزارم بگذر و آن لاله های سرخ را زیور موی سیاهت کن و با محبوب خود از افق های شرق و جنگل های بزرگ گذشته،سوی غرب بال بگشای.این کار را بکن تا در دل خاک شاد باشم که محبوب من دلش شاد است و پرستوی غم در دلش خانه نکرده.این تنها کوشش من است که در راه رسیدن به تو دارم.
اگر...
اثر:موریس مترلینگ
- ....واگر یک روز بی خبر بازگشت به او چه بگویم؟
- بگو که تا دم مرگ در انتظارش بودم.
- و اگر مرا نشناسد و باز از من چیزهای تازه بپرسد....؟
- با او حرف بزن،مثل خواهری درد دل کن.شاید در دل خود رنج می برد و سراغ همدردی می گیرد؟
- و اگر پرسید که تو کجا هستی به چه بگویم؟
- این حلقه طلا را بدو بده،اما هیچ پاسخی مگوی.
- ....و اگر سوال کند که چرا تالار خالی و خاموش است؟
- چراغ خاموش و در گشوده را نشانش ده.
و بگو...و بگو که من لبخند بر لب داشتم.می ترسم...می ترسم که اگر چنین نگویی او اشک در دیده بیاورد.