به دوردست ها نگاه کن ...
میعادگاه عاشقانه ترین دست نوشته های جهان

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 18 شهریور 1385
غم دل

                                                                                

                                                      غم دل

 

 

 

 

غم درونم را دید و نگرانی دلم را یافت.دید که چه سان جان من در تب و عطش می سوزد.می دانست که درد من از اوست و درمان هم از اوست.با این همه، آنقدر نگریست تا دلم پیش چشم او افسرد.نه به ناله های دلم گوش داد، نه به تیر هایی که به دلم نشسته بود نگریست،چون گوری خاموش و چون برجی بی حرکت بود.به روح او نگریستم و یافتم که رو به جانب سنگ خارایی برده ام،از آن کسی مدد خواسته بودم که مددکار نبود.جایی عشق را جسته بودم که کسی از آن خبر نداشت.

هم چون بت پرستان،در برابر بتی سنگی زانو زده بودم.اما هر قدر تن خود را می دریدم  و خون دل می ریختم سود نداشت. زیرا آن خدا که از سنگ خارا بود درد دلم  را در می یافت.((بعل)) من چیزی ندیده و نشنیده و نفهمیده بود.

در پشیمانی تیره برخاستم و خود را درشرمی تیره فرو دیدم.خویشتن را محکوم کردم و از همه مردگان دوری گرفتم.چنان به دامان عزلت پناه بردم که آفریده ای را بدان راه نبود،زیرا امید داشتم که در گمگشتگی فراموشی را بیابم.

و اکنون یافته ام آنچه را که در جوانی چون اکسیری روح نواز جاودانم می کرد و حال برای حال من چیزی جزنوشدارویی اندک نیست وآن یک عطش ویک هوس تازه بود،

و آن شوق رسیدن به خدا بود گرچه هنوز هم برای چون منی زبانه کش است اما افسوس که پیکر فرتوت و ضعیفم که درگذر زمان فرسوده گشته یارای تحمل چنین وصالی را ندارد.


آخرین برگ های سوخته
خوش آمدید

مرد یخی،می پرسی اما چرا؟

چون ارمغان سال های گذشته درسی بود که می گفت هرگز احساست را آذین پیکرت نکن.
من نیز چنین کردم ؛پس همگان وجودم را پاره ای از یخ پنداشتند؛ در حالی که از درون غلیان عواطف پیچ در پیچ بشری طوفانی به پا کرده بود؛آری بگذار مردمان راحت باشند!

شناسنامه کامل من...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
چشم هایی که ماندند و خواندند : 17263
set as your home page Add me to yahoo