با تو
نگار من دیری است که شراره های نگاهت،سنبله های لبخندت،و حریر دلنشین کلماتت خبر از قهری جانگداز میدهند.آخر گناه آن سوخته دل دل بسته چه بود که این چنین به حکم جفا و به جرم وفا به دار مجازات می آویزیش؟
من با تو از عشق گفتم.از ترانه هایی که شبانگاهان ستاره ها در گوشم زمزمه کردند.با تو از باران گفتم.از چشمی بنده نواز که نه فقط برای خویش بلکه از برای همه می گرید،با تو از نسیم گفتم از پیامبری که کرور کرور جوانی و شادابی را به پیروان خویش هدیه می دهد.با تو از رنگین کمان گفتم از آن نگین آسمان که سالهاست از حسرت کمان ابروی تو پشتی خمیده دارد.وبا تو از دریا گفتم،از گنجینه ای که همه چیز از اوست،و در قیاس با عشق من به تو ای لعل روزگار همچو چشمه ای خاموش است.
اما...اما تو با من از خزان گفتی؛از خزانی که به زودی پیوندمان را می گسست.با من از غروب این عشق آتشین گفتی ،...،با من از چنگال زهر آلود روزگار گفتی که این دلهای پاک را نشانه گرفته است.
ولی من هرگز نگفتم که همواره در انتظار فجر همه زجرهایی بودم که برای وصالت کشیدم،و من هرگز نگفتم که چگونه برای تو سوختم و ساختم.و تو هم ...و تو هم هرگز نگفتی که چرا جسم و جانت را با شعله وجود من گرم نمی کنی؟
پس از چه روست که تنهایم می گذاری؟از چه روست که تو ای همنشین تک نشینی هایم و ای تک نشین همنشینی هایم مرا ترک می گویی براستی چرا؟
|