به دوردست ها نگاه کن ...
میعادگاه عاشقانه ترین دست نوشته های جهان

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 6 دی 1385
آتگاه

 

                                                                           آنگاه

 

دلبندم،

        آنگاه که سد سکوت را بشکنیم و زبان را به گناه بیالاییم؛تو را می خوانم.آندم که سایه ی وهم انگیز آلام و آمالمان بر ما چیره ساز گردد؛واندر آن بستر اوهام سایه ی تو را خواهم جویید و به جست و جوی خیال تو خواهم بود.آن هنگام که تاریخ زمان و زمانه را می بلعد و به دریای فراموشی می سپارد؛تو را به یاد خواهم آورد.آن لحظه که بتوان با بوسه ای یخ وجودی را شکست تو را خواهم بوسید.و در آن سپیده دمی که پیچک عشق و گرد انتظار با هم بیامیزند و غنچه ای بپرورانند از صمیم دل آن را به تو خواهم بخشید.

و آن وقت که در خروارها خاک غوطه می خورم؛تو نیز بر مزارم گذری کن و با خویش بگو او کسی بود که روزی مر غنچه ای از عشق بخشید؛تا شاید آن روز که زمان و مکان با هم بپیوندند دوباره تو را بیابم.

 


آخرین برگ های سوخته
خوش آمدید

مرد یخی،می پرسی اما چرا؟

چون ارمغان سال های گذشته درسی بود که می گفت هرگز احساست را آذین پیکرت نکن.
من نیز چنین کردم ؛پس همگان وجودم را پاره ای از یخ پنداشتند؛ در حالی که از درون غلیان عواطف پیچ در پیچ بشری طوفانی به پا کرده بود؛آری بگذار مردمان راحت باشند!

شناسنامه کامل من...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
چشم هایی که ماندند و خواندند : 17258
set as your home page Add me to yahoo