به دوردست ها نگاه کن ...
میعادگاه عاشقانه ترین دست نوشته های جهان

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 12 دی 1385
افسوس

          

                                           افسوس

 

     افسوس که کاخ آرزوهایم را بر شالوده ی نگاهت بنا کردم.نگاهی که گاه در عطوفتش غرق می شدم و گاه در شراره هایش می سوختم.

     افسوس که نهال امیدم را در باغچه دلت پروراندم و افسوس که خاک خون آلوده ی دلت بر آنش داشت تا شکوفه ی غم دهد و میوه ی حسرت.

     افسوس که ذهن مشوش و سرگردان تو را تنها قطب نمای خویش می پنداشتم.ذهنی که هر دم،دم از دمی دگر میزد.

     افسوس که شانه سردت را یگانه قطب نمای خویش یافته بودم.اما تو سست تر از آنی بودی که تحمل مرا داشته باشی.

     افسوس و صد افسوس که دیگر افسوس هایم ثمری ندارد.

      تمام اینها را گفتم بارها خواهم گفت تا بلکه اندکی از فوران مذاب همه غمهایی که طی این سالها به چشم دیده و به جان چشیده بودم بکاهم.اما نازنینم...همچنان دوستت دارم.

 


آخرین برگ های سوخته
خوش آمدید

مرد یخی،می پرسی اما چرا؟

چون ارمغان سال های گذشته درسی بود که می گفت هرگز احساست را آذین پیکرت نکن.
من نیز چنین کردم ؛پس همگان وجودم را پاره ای از یخ پنداشتند؛ در حالی که از درون غلیان عواطف پیچ در پیچ بشری طوفانی به پا کرده بود؛آری بگذار مردمان راحت باشند!

شناسنامه کامل من...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
چشم هایی که ماندند و خواندند : 17256
set as your home page Add me to yahoo