به دوردست ها نگاه کن ...
میعادگاه عاشقانه ترین دست نوشته های جهان

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 24 فروردین 1386
قندیل های اشک

                                                  قندیل های اشک

                                                                                    اثری از :کارمن سیلوا

 

      آه،دخترک آتشین نگاه،دیگر این پنجره را باز مکن،دیگر آن چشمان وسوسه آنگیزت را به سوی من  خیره مساز،دیگر آن لبان یاقوت فامت را برای من بر هم مسای،بگذار آنها بر هم بیارامند.دیگر آن مژگان سر بر کمان ابرو فرو برده ات را بر هم بپیچ تا نوک برانشان برای پاره کردن دل من کند و فرسوده نشوند،دیگر تارهای گیسوان قیرگونت را به خاطر من به تیغ بی رحم دندانه های شانه ات مسپار.دیگر آزارم مده...

     آه تو چه می دانی زمانی که چنین احساس تلخی در جانم می خلد چگونه از زندگی بیزار می شوم؟

اینک ژرفای خیالم،در پنجه قهار زمستانی سخت و غم انگیز یخ زده است.اینک قندیل اشک هایم بر  ناودان گونه هایم منجمد شده اند.اینک این آه های حسرت بار،در وجود خالیم سوزش و گرمای خود را از کف داده اند.اینک این خزان هستی سوز،دریچه ی آرزوهایم را تا فرا رسیدن موکب بهار بسته است،مگر تو نیستی که تار و پود قلبم را با ضربه های نگاهت به لرزه درآوری.

      نیستی که تار و پود قلبی را با ضربه های نگاهت به لرزه در آوری.

      ولی با این همه،حتی آن زمان که شکوفه های سپید خبر از ورود نو عروس بهار رویاهای مرا می دهند،تو نیز بگذار در خزان بمانم.آرام باشم،ولی...نه...!سوگند به نگاه آتشین دخترکان زیباروی،به وسوسه ی چشمان آتش افروز،به لبان یاقوت فام جان سوز،به مژگان خارسان دل سوز،به گیسوان شبرنگ دست آموز،که چشم امید به بازگشت تو دارم.این پنجره ی وهم انگیز را از برابرم بردار و کاخ پر شکوه خیال انگیز وجودت را بر ویرانه هایش بنیان ساز.

      افسوس!که اینک از سرما سخت بر خود می لرزم!افسوس که این حقیقت تلخ که تو در زیر این ویرانه خفته یی،رویای وجودت را که اکنون زندگی جاودان داری،از آسمان خیالم دور می سازد.نفرین بر تو ای خشم طبیعت!نفرین بر تو ای زلزله ی مهیب!!!

 

 


آخرین برگ های سوخته
خوش آمدید

مرد یخی،می پرسی اما چرا؟

چون ارمغان سال های گذشته درسی بود که می گفت هرگز احساست را آذین پیکرت نکن.
من نیز چنین کردم ؛پس همگان وجودم را پاره ای از یخ پنداشتند؛ در حالی که از درون غلیان عواطف پیچ در پیچ بشری طوفانی به پا کرده بود؛آری بگذار مردمان راحت باشند!

شناسنامه کامل من...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
چشم هایی که ماندند و خواندند : 17265
set as your home page Add me to yahoo