وداع چشمها
اثری از:مارسلین دبردوالمور
برایم نامه منویس!می دانی چقدر افسرده ام و چه طور آرزوی نیستی می کنم!تابستان های زیبا بی تو برای من چون چراغ بی نور است.اکنون دیگر بازوان خود را فرو بسته ام؛چرا که نتوانستم تو را در میانشان در آغوش گیرم.و امروز؛اگر دلم را با فشار انگشتان سرد و بی روحت لمس کنی چو آن است که دست به گوری خاموش زده باشی؛پس برایم نامه منویس!
برایم نامه منویس!بگذار جز مرگ دل خبری به هم مدهیم.و تو ای شاهزاده ی آرزوهایم؛اگر می خواهی بدانی که چقدر دوستت داشتم؛از خدا؛از خودت و از دلت بپرس و در این بهتان اگر در میان سیاهی دلت ندایی بشنوی که از ابرهای سپید آسمان حکایت کند چون پرنده ای می مانی که سقف آسمان را بوسیده؛بی آنکه هرگز بالی گشوده باشد.
برایم نامه منویس!من از نامه ی تو می ترسم.از حافظه ی خودم نیز می ترسم.زیرا یادت چنان درین دل خاموش بر جای مانده که گاه و بی گاه آوای تو را در کنار خود می شنوم.به خاطر خدا؛این آب زلال را به تشنه ای که حق نوشیندش را ندارد نشان مده.برایم نامه منویس زیرا نوشته ی محبوب تصویر زنده ی اوست.
برایم نامه منویس!آن چند کلامی که دیگر حتی جرات خواندشان را هم ندارم؛برایم نامه منویس؛زیرا صدایت همان کلمات را روانه ی گوشه های خاک خورده ام می کند و چهره ات از خلال لبخند شیرینت در برابرم می درخشد.برایم نامه منویس زیرا چنین می پندارم که این تلخند شیرینت این چند واژه را بر لوح دلم نقش می زند:
«برایم نامه منویس!» |