طوفان ...!
« از آثار رسیده»
آه،طوفان،طوفان،طوفان می آید و می روبد و می برد.و اکنون طوفانی به وسعت تاریخ،با قدرت نگاه چشمانی معصوم و با صلابت دستی مهربان چند شب و چند روز است که در پیکر فرتوت و فرسوده خسته دلی رخنه کرده و به تلاطم افتاده.
ابتدا نسیمی بود،با طراوت پیک امید؛رو به فزونی گذاشت و آنقدر این فزونی شیرین و دلنواز و لذت بخش بود که سراپرده و جودم را جولانگه پیچ و تابش کردم.و او خروشید،جوشید و آنقدر ادامه داد تا ذره ذره های وجودم یک به یک از آن او گشت،بی هیچ تقلایی.افسوس که سحری در میان بود.
همچو شعله ای زیر انبوه دود و خاکستر این چرخ کبود به خود می پیچیدم،اما طوفان دوباره مشتعلم کرد.دوباره مرا نور بخشید،دگر بار حرارتی داغ تر از نگاه آتشین خورشید ارزانیم داشت.دوباره شروعی نو و دوباره زندگی ای تازه.و این...و این سحر سحر بود که باد را رابطی ساخت تا طوفان را بهانه ای کند برای دوباره دمیدن،برای طلوعی دگر از میان تاریکی های هزار توی زمان و مکان.
اکنون آن خسته دل بی رمق،جامی بلورین گشته،مملو از اکسیر حیات،لبریز از شادابی رنگین کمان،لبالب پر از اشتیاقی تازه،پر از جنونی فرح بخش...پر از عشق که هر دلشکسته ای و دلبسته با جرعه ای از آن جانی دگر می یابد.اما...اما این می و این باده تنها از آن توست،ای سحر،ای سَحر که مرا باز آفریدی!
|