| |
| یکشنبه 14 مرداد 1386 |
| حسد |
حسد
اثری از: مارسلین دبردوالمور
یک روز،بی آنکه سخنی از غم دل به میان آرم،به تنها کسی که دوستش دارم نوشتم : « و زنی است که تو را از جان و دل دوست دارد.پیرامون خود بنگر آنگاه حدس بزن که او کیست.آنگاه پاسخ ده : این جا هستم.»
روزی او را دیدم،به سویش دویدم و فریاد شادی پر اضطرابی را که از دلم برخاسته بود در گلو خاموش کردم.اما او به خود نگفت « اوست»؟ به من هم نگفت « تویی» !
بی آنکه از خویش نامی برم،بدو نوشتم:«روز و شب به یاد تو اشک می ریزم.در انتظار روزی هستم که پرتو عشق دیدگان تو را به من پیوند دهد».
یک روز مرا دید.دیدگان مرا که هنوز غرق اشک بود دید،اما وقتی که دست لرزان مرا در دست گرفت، به خود نگفت «اوست»؟ به من هم نگفت «تویی»!
بی آن که بگویم:«منم» از نزد او گریختم.راز پنهان را در دل نگه داشتم،اما غم دل از پایم در افکند.تا روزی چند،دیگر اثری از من و راز پنهان من نخواهد بود.شاید آن روز، وی در جست و جوی آن کس که دل به همراه او داشت بر سر گورم گذر کند و با خواندن نام من،به راز دلم پی برد.آنگاه با وحشت به خود بگوید: «او بود»؟
به من بگوید: «تو بودی»!
|
|