به دوردست ها نگاه کن ...
میعادگاه عاشقانه ترین دست نوشته های جهان

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 آذر 1386
برای رهایی از تنهایی

 

 

                                           

                              برای رهایی از تنهایی

 

 

 

                                                                       

                                                                 اثری از : داریوش شاهین

 

      ... هر وقت کمی آفتاب می شد، مردم به پارک هجوم می آوردند ؛ چون در این شهر آفتاب هم مثل مهر و محبت غنیمت بود. آن روز هم نیم ساعتی، آفتاب قشنگ روی این شهر نمور و مرطوب تابید و من هم مثل مرغی که آفتاب دیده باشد،شاد و خوشحال خودم را به پارک رساندم . چند ماهی بود تنهای تنها در این شهر غریب زندگی می کردم. هزار بار به سرم زد،جلو یکی از این دخترهای قشنگ را بگیرم و به هر ترتیب که شده،جبران این تنهایی را بکنم و مونسی برای خودم دست و پا کنم. اما جرأتش را نداشتم . یعنی آن حجب و حیای فطری مانع از آن می شد که خودم را به چنین بی پروایی مجبور کنم.

     ... اما آن روز تصمیم گرفتم که هر طور شده دل به دریا بزنم. با خودم فکر می کردم دو صورت خواهد داشت؛ یا نه ... و فوقش اینکه کتک و پلیس، و یا اینکه بله و دنیایی نوین.کمی دور و اطراف را نگاه کردم ومدام دنبال زیباترین شان می گشتم و مثل آدمی که میان صدها گل مانده که کدامین را انتخاب را کند، هر یک را به دلایلی از چشم می گذراندم.

داشتم مایوس می شدم که دختری بلوند و قشنگ روی یکی از نیمکت ها در گوشه نسبتاً خلوتی نظرم را به خود کشید. کتابی در دست داشت و غرق در مطالعه بود. گاهی تبسمی کرد که معلوم بود ناشی از مطلب کتاب است. جسارتی به خرج دادم و به هزار امید و آرزو غرق فکر شدم که چطور شروع کنم. هر جمله را قبول نمی کردم ؛ جدی بگویم ، مؤدبانه بگویم ، شاعرانه بگویم ، خواهشانه بگویم ، داشتم آهسته آهسته به نزدیک می شدم و نقشه می کشیدم.

سرانجام خیلی مؤدبانه در برابرش ایستادم و گفتم:

-      - می بخشید ...

اما سرش را بلند نکرد. دوباره با صدای بلندتری تکرار کردم:

-       می بخشید خانم ...

    بی آنکه سرش را بلند کند گفت: 

-         - نه ... نه.

     به حیرت فرو رفتم که چرا می گوید نه. او که نمی داند من چه خواهشی دارم!مأیوس نشدم. با همان صدا، منتها آمرانه تر گفتم:

-        ممکن است از شما خواهش کنم که ...

     باز بی انکه سرش را بلند کند خیلی جدی گفت:

-         به شما گفتم نه ... نه.

     خشکم زد چرا این طور جواب می دهد.فکر کردم مبادا دیوانه باشد.

     شاید .... همین طور در برابرش ایستاده بودم و نمی دانستم چه بگویم که برای آخرین  بار حرفم را تکرار کردم :

-       خانم محترم ممکن است خواهش کنم که ...

     در این هنگام با نگاه شماتت باری به من خیره شد و گفت:

     - آقا ، من به شما فهماندم پول خرد ندارم ... مزاحم نشوید!

    


آخرین برگ های سوخته
خوش آمدید

مرد یخی،می پرسی اما چرا؟

چون ارمغان سال های گذشته درسی بود که می گفت هرگز احساست را آذین پیکرت نکن.
من نیز چنین کردم ؛پس همگان وجودم را پاره ای از یخ پنداشتند؛ در حالی که از درون غلیان عواطف پیچ در پیچ بشری طوفانی به پا کرده بود؛آری بگذار مردمان راحت باشند!

شناسنامه کامل من...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
چشم هایی که ماندند و خواندند : 17233
set as your home page Add me to yahoo