به دوردست ها نگاه کن ...
میعادگاه عاشقانه ترین دست نوشته های جهان

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 آذر 1386
تو

      

 

                                

                              تــــو

 

 

                                                                    اثری از : داریوش شاهین

 

     گناه کردی! به خدا گناه کردی! بله، نه به من، بلکه به خدا گناه کردی.پس از آن همه کوشش ها که برای تسخیر من کردی ؛ وقتی ماه ها فریاد : بیا بیای تو، تمنای : نه نه نه ی مرا خاموش کردند ؛ هنگامی که آوای :

می خواهم تو ،صدای از من بگذر مرا در گلویم شکست ؛ آن زمان که غمگینانه التماس می کردم برای اسیری من این همه با جادوی نگاهت دامیاری مکن،آن وقت تو گفتی:

     -    من با صیدهای گوناگون و نوشیدن خونشان ، عطش خود را فرو می نشانم. من لذت می برم از فتح مردان سرسخت و سرکش.

گاه التماس می کردی و آن قدر فتنه کردی و افسون در کار بستی که اسیر شدم.بعد روزی فاتحانه روبرویم نشستی و گفتی:

     -هان ای مرد ، تو با همه یارانت ، با هزاران سلاح آتشین ، با کوهی اراده ی پولادین ، با بازوانی ستبر و آهنین ، تاب یک لحظه نگاه کردن مرا نداری و جز باختن خود چاره یی نخواهی داشت.

     تو پیروزمندانه می خندیدی و بر صید خود فخر می فروختی.بعد ها به مبحسی که تو برایم ساخته بودی خو گرفتم مرا از آنجا بیرون آوردی به سوی چمن زاری پر از نهال ها و بوته های نومیدی رها ساختی.دیدم که اسیری دیگر جای شیرین مرا در آن قفس می گرفت.می دیدم که وقتی رهایم می کردی ، دست دل خویش را که به وجود من آلوده شده بود، بی باکانه ، از دامن وجود خودت پاک می کردی بعد قاهرانه گفتی:

     - حالا دیگر می گویم نه نه نه! من می گویم از من دور شو و مرا رها کن!من می گویم اسیری همچون تو را نمی خواهم!

     ... و با نگاهی تمسخرآمیز پوزخند زدی و گفتی:

     -  برو شاعر غم ها! برو و برای مسخره ترین مردمان ، مسخره ترین غم نامه ها را بسرای!

     ... من هم سال ها رنج بردم و به آخرین سفارش تو جامه ی عمل پوشاندم مسخره ترین غمنامه هایم را در یک کلمه برای تو خلاصه کردم.

اینک بخوان:

               « تو!!!»


آخرین برگ های سوخته
خوش آمدید

مرد یخی،می پرسی اما چرا؟

چون ارمغان سال های گذشته درسی بود که می گفت هرگز احساست را آذین پیکرت نکن.
من نیز چنین کردم ؛پس همگان وجودم را پاره ای از یخ پنداشتند؛ در حالی که از درون غلیان عواطف پیچ در پیچ بشری طوفانی به پا کرده بود؛آری بگذار مردمان راحت باشند!

شناسنامه کامل من...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
چشم هایی که ماندند و خواندند : 17254
set as your home page Add me to yahoo