ناگفته های  مرد  یخی
میعادگاه عاشقانه ترین دست نوشته های جهان

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 28 اردیبهشت 1387
رز سفید ...

 

 

                    رز سفید...

 

 

     اکنون زمان به کندی روزها و شاید سالها می گذرد. ثانیه ها یکی از پس دیگری  می آیند و به امید مژدگانی عمر کوتاه خویش را به دست طماع زمان می سپارند و ره سپار می شوند.درختان شاخک های خود را چون دستانی آزمند به سوی خورشید برافراشته اند؛ تو گویی دعایی می خوانند واینک ابرها همچون لشکری سترگ سینه آسمان را در می نوردندِ مه غلیظی ماه را در برگفته و زمین را به چالش می طلبد.اما چه شده؟

     آیا این نسیم دولت توست که اندامم را به رعشه واداشته؟

     و آیا این پرتو مشرق توست که زندگی بخش مزرعه ی قلبم شده؟

     و آیا این صدای قدوم توست که قلبم را به تپش انداخته؟

     آیا این...آیا این تویی؟

     آری.تویی. می آِیی و در گوشم زمزمه ای می کنی و با نگاهت وداع می گویی و می روی.بی آنکه بدانی میخک وجودم را پژمردی و آتش و التهاب درونم را خفه کردی.فروغ دیدگانم را ستاندی و ذهن آرام و بی دغدغه ام را به تشویش و انداختی و در دلم آشوبی به پا کردی.براستی آیا تمام اینها همگی از پس همان یگانه آیه ای بود که در گوشم فرو خواندی ای الهه ی عشق؟

                                                                    ***

     نه.باور نمی توان کرد.چرا که تو پاک تر از آنی که تن به پژمردن دلی دهی.نگارم تو سوزنده تر از آنی که آتشی را خاموش کنی تو بخشنده تر از آن که دیدگانی را بی فروغ نمایی.تو بسیار مظلوم تر و معصوم تر از آنی که بتوانی وجودی را این گونه به تلاطم بیافکنی.پس این که بود که مرا بدینسان و بدان حال رها کرد؟براستی که بود؟

                                                                    ***

     باد مشت خشمگین خود را بر پنجره ی دلم می کوبد و در گوشم می غرد.رعد و برق مستی را از کفم می برد و باران غبار غم را از دیدگانم می شوید.شب با همه جلال و شوکتش  دستان پرستاره اش را در آغوشم می پیچد و ترانه ی مهتاب را به آرامی در نگاهم هجی می کند.گویا همه می خواهند خبری دهند.اما دوباره چه شده؟

                                                                    ***

 

     اما آیا این منم که باید سزاوار چنین عذابی باشم؟آیا این منم که باید به حکم جفا و به جرم وفا واپسین سالهای عمرم را  در سیاهچال مرطوب چشمان تو سپری کنم؟آیا این منم که اکنون مستحق آنم که تلی از بغض و اندوه وجودش را به تسخیر کشد؟و آیا شایسته تر آنست که تا ابد در برکه ی تنهاییم تنها بمانم؟

                                                                    ***

     لختی می اندیشم.آری من همانم و تو نیز همانی.اکنون است که معنای گذر ثانیه ها و دعای شاخ های خشک درختان،هجوم ابرهای باران و تقابل ماه و مه را در می یابم.پس همه و همه برای آن بود که مرا تنها یک چیز گویند؟:......او دوستت ندارد.فقط همین؟

آیا عشق همان است که هستی و نیستی را در هم آمیخته و جان انبوه دلدادگان و نگاه سیل دلداران را به سوز و گداز انداخته؟و آیا عشق  همان موجودی است که اندک اندک در وجودت رخنه می کند و دیر یا زود غلیان و طغیانش نابودت می کند؟براستی آیا عشق اینست؟

                                                                    ***

      در خلال لحظه ای سالها می گذرد و زندگی با همه ی فراز و نشیب هایش در مقابل دیدگانم رژه می رود و من ناگهان چشم باز می کنم.

     دوباره صبح شده و ستارگانی را می بینم با پلک هایی خیس آسمان نگاهم را ترک می گویند.سایه ای در برابرم متجلی می شود.و این تویی اما این بار با شاخه ای رز سفید و بوسه ای شیرین تر از هر آنچه...می شناسیم.

 

                                                   اثری از: مرد یخی


چهارشنبه 7 فروردین 1387
در خاموشی خلوت چشم ها ...

 

 

   در خاموشی خلوت چشم ها ... 

 

     چشمهایت همه چیز من است ... وبوته ی خیس چشمانت در نگاهم ریشه دواند و من افریده شدم . میان فاصله ی غمگین چشمانمان !

     و تو برای من عزیز ترین خواهی بود ؛ و خواهم نوشت از شب خاموش چشمانت و آواز حزن انگیز نگاهت را زیر لب زمزمه خواهم کرد.

     و تو برای من عاشقانه ترین خواهی بود ؛ آیه ی تاریکی مردمکهایت را بدرقه ی راهم خواهم کرد و راه روشن چشمهایت را خواهم پیمود و در آنسوی پلکهای مهربان اما مغرور تو ادامه خواهم داد تا بینهایتی سرخ . و چشمهای مضطرب من از نگاه ثابت تو می گریزند اما ...!

     تو برای من مقدس ترین خواهی بود ؛ شبها ترسم را پناه می برم به نگاه امن تو و با تمام وجود در کنج تاریکی غلیظ چشمانت کز می کنم تنهاییم را . پی خواهم برد روزی دلیل روشن چشمان جادوئیت را برای همیشه . و پنجره ی باز چشمانت حقیقتی است که دلیل همه چیز می تواند باشد . تولد ، تکامل و غرور در چشمان توست . و نگاه بی تفاوت پر است از فکرها و حرفها و صداها و ... .

     تو برای من همیشه ترین خواهی بود ؛ که اگر روزی ناخواسته از حقیقت چشمانت دور بمانم یک شب تو را باز خواهم یافت ؛ با همین چشمان عاشق ؛در خیابانهای خیس پاییزی رنگارنگ . یک لحظه مرا باور کن تا شکوفه دهد شاخه ی سیب و اشکم ستاره شود در افسانه ی شب چشمان تو .

     و من آنطرف تر از مردمک هایت دنیایی ساخته ام از نگاه و از اشک . شاید سهم من از چشمانت ته مانده ی نگاهی خواهد بود که بارها در آینه تو را نگریسته و مرا گریسته است . و روزی که از چشمانت افتادم و فریاد زدی برو و خواستی نبودنم را من سخت تر از همیشه فرو ریختم .

     اما هنوز چون سروی ستبر پا برجایم و در سکوت سرد جنگل انتظارت را فریاد می زنم!!!

 


آخرین برگ های سوخته
خوش آمدید
مرد یخی،می پرسی اما چرا؟

چون ارمغان سال های گذشته درسی بود که می گفت هرگز احساست را آذین پیکرت نکن.
من نیز چنین کردم ؛پس همگان وجودم را پاره ای از یخ پنداشتند؛ در حالی که از درون غلیان عواطف پیچ در پیچ بشری طوفانی به پا کرده بود؛آری بگذار مردمان راحت باشند!

شناسنامه کامل من...
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
چشم هایی که ماندند و خواندند : 14958
set as your home page Add me to yahoo